💜خدا همین حوالیہ💜

💜خدا همین حوالیہ💜
مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه
قالب وبلاگ
[ جمعه 17 دی 1395 ] [ 16:48 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : ] [ ]
همیشہ میگفت خدا خودش هواے ماهے کوچولوها رو داره
اون روز بارون می بارید.....نم نم.....بی صدا.....
صداے چیک چیک آب ناودون و درست یادمہ ۔۔۔۔
صداش از منافذ موهاے سرت رد میشد 
و درست میخورد بہ توده ے دلتنگے هاے انباشتہ شده تو مغزت و منهدمشون میکرد.....
چترش و برداشت و زد بیرون
داد زدم
-کجا؟
-ماهے ها....ماهے کوچولوها تنهان...
برگشت...خیلی زود....اما این بار چترش پر از ماهے بود....
-خدا خودش هواے ماهے کوچولوها رو داره......



۱۰-دی ماه-۹۵
[ جمعه 10 دی 1395 ] [ 16:20 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : جوجوی درون(نقاشیهام)] [ ]

یک مطلبی هست که باید عرض کنم اینکه

دوستای عزیز لطف کنن نظراتشون مربوط به پست های وبلاگ رو

درپست مربوطه بنویسند

نه در تلگرام 

 

و اگر پستی نظراتش بسته شده، در پست های دیگه براش نظر نگذارید چون حذف میشه

و اینکه من بعد به هیچ نظری  در تلگرام پاسخ داده نمیشه

 

 

[ سه شنبه 7 دی 1395 ] [ 16:39 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : ] [ ]

باران که میبارد
تازه خاطره ها گل میکنند
تمام گلهارا میچینم
و زیرباران به انتظارت می نشینم
انتظارتو
زیر این باران
من را هم سبز کرده است
چه برسد
به این گلهای همیشه منتظر

روزای بارونی میتونه قشنگ باشه
وقتی که تو یه ظهر سرد زمستونی  تو اتاق خودت باشی و زیر پتوی بنفش رنگت بی خیال تموم دنیا تا بعدازظهر بخوابی! !!!
روزای بارونی میتونه قشنگ باشه
 وقتی که پنجره اتاقت و باز کنی و صدای شرشر بارون دنیات و زیبا کنه و تو نقاشی بکشی و تو دنیای قشنگ رنگ ها غرق شی 
و برا خودت خیال های قشنگ زندگیت و رج به رج ببافی
روزای بارونی میتونه قشنگ باشه......
حتی وقتی با صدای بلند رعد و برق یهو برقا بره
روزای بارونی میتونه قشنگ باشه 
وقتی تند تند کفش ها رو از جلو در برمیداری تا خیس نشنیده
 
ولی تو چی میفهمی از اینکه تو یه روز بارونی  امتحان داشته باشی و تا رسیدن به دانشکده خیس آب شی؟
چی میفهمی از اینکه کفشات پرِ آب شه و هنوز نرسیده باشی.....
تازه سرما هم خورده باشی !!!!!!!
چی میفهمی از زندگی تو شهری که آب بارون تو زمینش نفوذ نمیکنه و آب مثه حوض جمع میشه و باید راهت و انقدر طولانی کنی 
تا یه نقطه ی کم عمق پیدا کنی و رد شی.....
تو چی میفهمی از زندگی تو یه شهر غریب ،از اینکه  تنهایی تو روزای دلگیر ِ بارونی به هزار برابر میرسه
از اینکه بغض خفه ت میکنه
از اینکه پر از استرس های دی ماهی ِ فصل امتحانات باشی
از اینکه دلت بخاد گریه کنی و نتونی 
از اینکه لحظه لحظه رو انتظار بکشی از شر این روزا خلاص شی
اونوقته که صدای نم نم بارون میشه سوهان دلت
میشه گوشخراش ترین آهنگ دنیات.....
میشه غم انگیز ترین صدای زندگیت
این زمستون ، چقدر زمستونه!
امروز-۶دیماه۹۵-اولین باران زمستونی-ساعت۱۸و ۸ دقیقه
 
 
[ دوشنبه 6 دی 1395 ] [ 18:09 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : ] [ ]

این پست به زودی نوشته میشود........

[ جمعه 3 دی 1395 ] [ 2:22 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : ] [ ]

حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل است
حالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته است
حالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داری
حالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواند
حالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کند
حالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان در کافه ی آن خیابان متروكه دارد از سرت میپرد
حالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده است
حالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاورد

حالت خوب باشد مثل خرید هایی که برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی
حالت خوب باشد مثل خریدن بی مناسبت ترین کادو های کل تاریخ و دیدن دوباره چشم های ذوق زده اش
حالت خوب باشد مثل عکس های با پلیورهای رنگ وارنگ زمستانی ات
حالت خوب باشد مثل ....... آخ که حالت خوب باشد ، آخ که حالت خوب باشد ...
چه زمستانی بشود این زمستان وقتی که حالت خوب باشد ...

[ جمعه 3 دی 1395 ] [ 2:21 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : ] [ ]

یلدای امسال مان اینگونه گذشت: اول خونه مامان بزرگ و بعدشم خونه مامانجون و همون سفره ی یلدای خوشگل همیشگی :

وسط نوشت:

سپاس خدای را عزوجل که سرماخوردگی ام تا حد بسیار زیادی بهبود یافته بود

یادگار نوشت:

یه عالمه عکس های دسته جمعی گرفتیم بماند به یادگار برای فردا

فال نوشت:

بابابزرگ برای همه مون فال گرفت.....مثل همه ی شب های یلدای همه ی سالها........

-بابابزرگ میشه فال منو آخر از همه بگیرین؟

(آخه فال های نفرای اول خوب نمی شد😆فک کنم‌ حضرت حافظ هنوز لود نشده بود😆)

.

.

.

 

بابابزرگ: حالا آخری نوبت نفیسه ست:

آخر نوشت:

واقعا راست میگه حضرت حافظ؟؟؟؟

ذوق زده نوشت:(آخر تر نوشت )

تو دلم عروسی گرفتن😍😍😍

[ جمعه 3 دی 1395 ] [ 2:13 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : ] [ ]

عــــــاشـــــقـــــان هــــــرچــــه بـــخـــــواهـــــیــــد بـــخـــــواهـــــیــــد خــــجــــالــــت نــــکــــــشــــــیــــــد یـــــــار ما بــــنــــده نـــواز ســــت اذان مـــــی گــــــویـــــند خداجانم سلام.....از اون بالا میبینی بنده ی کوچیکت و؟ همون بنده ای که چشم دوخته به دستای محبتت.....که انقدر صدات میزنه و صدات میزنه و صدات میزنه تا یه روز وقت غروب، یه لبخند مهربون بزنی و بهش بگی بیا اینم همونی که خواستی.....خداجانم ببین این پایین صدای اذان میاد.....ببین وقت غروب یاسین میخونم......ببین دیگه تو نماز اشتباه نمیکنم.....ببین دیگه پشت گوش نمیندازم و همیشه اول وقت میخونم......‌‌ببین چقدر خالصانه تر از همیشه صدات میکنم.....ببین قنوت نمازم چقد طولانی شده.....یادته همیشه قنوت و یادم میرفت؟ یادته همیشه با عجله باهات حرف میزدم و حالا چقد مشتاق حرف زدن بادتوام......خدا جانم بگو به فرشته هات....بگو این همون بنده ست که گفتم براش سجده کنید ببینید باز دل بسته به خودم بگو هرچقدرم که راه و کج بره ولی یه روزی دلش بلرزه و چشماش چشماش بارونی شه و نگاهشو بدوزه به آسمون، باز دستش و میگیرم......بگو همیشه بخشیدمش چون به خودم پناه آورده، چون از خودم خواسته .....بگو این بارم می بخشمش، دستشو میگیرم تا از نردبوم خوشبختی و عشق بالا بره ولی این بار با همیشه فرق داره....خدا جانم بگو به فرشته ها که این بار با همیشه فرق داره بگو این بار پای قلب قرآن درمیونِ ، پای چهل تا یاسین وقت غروب ، بگو این بار چهارده ستاره آسمونی شفیع شدن......به فرشته هات بگو این همون بنده ست که بست نشسته در خونه حضرت زهرا  (س) ......بگو به فرشته هات.....بگو این بار با همیشه فرق داره‌

[ پنجشنبه 2 دی 1395 ] [ 20:27 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : ] [ ]

آنقدر از یلدا گفتند و نوشتندو عکس ها به اشتراک گذاشتن که یاد تموم شبای یلدا افتادم......

وقتی که بچه بودم هرسال شب یلدا خونه مامانجونی جمع میشدیم.....

مامانجون یه سفره مینداخت درست وسط هال ....

انارای ترش و شیرینی که چشمک میزدن،

لبوهای قرمزی که لپ هاشون گل انداخته بود

هوس یه قاچ هندونه ی شیرین تو دل سرما 

آجیل و میوه و شیرینی.....

و مامانجونی مهربونی که ظرف خوشگلاشو می آورد و پذیرایی میکرد.....و بابابزرگ برامون فال حافظ میگرفت و معنی میکرد و کیفور میشدیم. .......

اون وقتا از حضرت حافظ بدم میومد! نمی دونم چرا؟

ولی حالا دل تو دلم نیست که امشب بابابزرگ برام فال حافظ بگیره!

همیشه وقتی شب یلدا می افتاد وسط هفته، مامانجونی اعلام میکرد ما یلدا رو آخر هفته میگیریم که همه بیان

شب یلدای سالی که پشت کنکور بودم ، پنجشنبه بود و فرداش آزمون داشتم و مامانجونی هر پنج دقیقه زنگ میزد که کجایین ؟ چرا نمیاین؟ مامانم دوست داشت‌ بره خونه مامانجون ولی به خاطر امتحان من  به روش نمی آورد....

سپیده (دختر دایی ) که اونموقع کلاس اول بود زنگ زد و برا مامانم کلی فیلم هندی اجرا کرد و قول داد اگه شب یلدا دور هم باشیم خونه مامانجون، امتحانمو خوب میدم.....همگی تسلیم شدیم و نتیجه آزمون هم بهتر از همیشه شد و این شد که اون یلدا به یاد موندنی شد.......

یلدای پارسال خونه مامان بزرگ بودیم با عمه ها و مامان حمیده کلی خوش گذشت 

سفره یلدا و تزیینات و دیزاین خوشگلش کار عمه الهه ام بود

و عمه ناهیدم  برای همه مون فال حافظ گرفت، وقتی نوبت پسرش رسید ، هنوز دیوان حافظ رو باز نکرده بود که معین( پسر کوچولوش )قیافه مفکرانہ به خودش گرفت و گفت من میدوووووونم!داداشم زن میخااااااد....دیگه صدای انفجار خنده ی جمع رفت رو هوا.......

سورپرایز مامان بزرگ برای من و خواهری و عمه ها هم تی شرت با طرح انار بود که از چند وقت قبلش سفارش داده بود طرحش رو چاپ کنن

 

یلدای دومِ پارسال  و  هم اوایل دی ماه خونه مامانجونی برگزار کردیم !

 

+و امشب بیستمین  یلدای من، نمی دونم چه اتفاقایی در انتظارم نشستہ!

بیشتر از همه چی دلم حافظ خوانی بابابزرگ و میخاد 

++امیدوارم تا شب که برگردم خونه حالم خوب شده باشه و مامان شوتم نکنه اتاق قرنطینه! تو این روزا همین سرماخوردگی و کم داشتم.....

 

 

[ سه شنبه 30 آذر 1395 ] [ 13:04 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : ] [ ]

یہ غصہ ے عجیبے تو دلم خونہ کردہ بود کہ نمے دونم از کجاے آسمون افتاده بود و تو دلم نشستہ بود....

دم رفتن وسایلم و جمع مے کردم و اشک میریختم

اشکهایی که نه از روی  دلتنگی بود

و  نه از روی لوس بازی

نمی دونم واقعا چم شده بود

شاید دونه دونه ی  حرفهایی بود که تو این روزا تو دلم مونده بود و حالا مثه بارون می چکید از آسمونم 

 

شاید همه فکر و خیالاتِ پر تناقضم بود که می چکید

شاید عذاب وجدانی بود هنوزم گلومُ گرفته و داره خفّم میکنه

از روی تمومِ  حس های پرتناقضم میگذرم ولی با عذاب وجدانی که گریبان گیرم شده باید چیکار کنم؟‌

حس میکنم دست بردم تو تقدیر خدا

تو حکمتش

تو سرنوشت، تو زندگی، آینده،

حس میکنم فردای قیامت اگه خدا بپرسه چرا هیچ جوابی ندارم که بدم مثه همین الان که هیچ دلیلی برای کارای احمقانه ام ندارم.....

برای دروغ هام، برا اینکه حرف دلم و نزدم، نتونستم که حرف دلم و بزنم


و جاش یه مشت چرت و پرت تحویل دادم ....

آخرش که چی؟

یه روزی که باید با قضیه کنار بیام....‌

یه روزی که شاید دیر باشه.....

دل آدما هیچ وقت بهشون دروغ نمیگه.....

دلم همه چیز و گفته بود بهم......

مطمئنم دیگه هرگز چنین حسی و تجربه نمیکنم

خدا  مهربونی و عشق و میریخت تو دستم ولی من مشتم و بستم......

خدا دلش شکست مادرش دلش شکست و......

دل خودم......اونم شکست.....

دیر فهمیدم دل شکوندم و دلم شکست ......خییییییلی خییییییلی دیر

دلی که حالا پر از وحشتِ پر از ترس پر از دیوووووووووونگی

وحشت اینکه نکنه آه یه مادر تا ته زندگی  دنبالم باشه.......

یه وقتایی دلت میگه آره عقلت آره ،زندگیت پر از نشونه میشه،

ولی همه شون و نادیده میگیری

و با غرورت میگی نه....

حس من غرور نبود....لجبازی نبود........بچه بازی بود.....فقط بچه بازی.....یه جور ناز و ادای بچه گونه......

همین فقط......

حالا تا کی باید تاوان پس بدم.....

چه بارونی بود اون شب.....

تو دل پاییز و من پر از استرس......

فقط کاش منو ببخشہ

کاش هیچ وقت هیچکس نفهمه حس امروزم و....

هر روز قرآن و هر شب یاسین بخونم تا دلم آروم شه....

تا شاید دلش آروم شه......

تا شاید خدا بازم دستامو بگیره تو دستاش .....

[ يکشنبه 28 آذر 1395 ] [ 17:02 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : ] [ ]

از اون روز به بعد بابا مهربون تر شده بود

یه جور خاصی مهربون تر

یه جوری که تا حالا مهربون نبود

یه جوری که باورم نمیشد.....

مثل آدمی که یهو چشم باز کنه و  به خودش بیاد و ببینه دختر کوچولوی موفرفریش که تا دیروز با پیراهن قرمز چین دارش بالا پایین می پرید و شیطونی میکرد حالا بزرگ شده و برا خودش خانومی شده و....

دلم میخاست بپرم بغلش بگم خیلی دوست دارم بابایی.....

این روزا عجیب یاد کودکی های دختر کوچولوی قصه می افتاد

مثل اینکه تموم اون روزا جلو چشاش تداعی شه و گذر زمان باورش نشه

این روزا عجیب هوام و داشت

وقتی میگفتم مامان برا عروسی روسری میخام و مامان میگفت دیگه حوصله ندارم ببرمت بازار، بابا میگفت ببرش  و هرچی خواست بخر،

حتی وسط شام غذاشو ول کرد و رفت پول گذاشت رو میز ....

وقتی داشتم سبزی پاک میکردم و مامان غر میزد سرم  که چراظرفها رو نشستی، بابا میگفت انقدر انرژی منفی بش نده!😁مثبت ها رو ببین نه منفی ها رو و از اینجور صحبتا....  

وقتی خواستم برم اهواز به زور پول میذاشت تو دستم و هرچی میگفتم پول دارم فایده نداشت میگفت اینم بگیر.....

تازه وقت رفتن میگفت خوش اومدی!

وقتی  از بیرون اومدم و مثه همیشه کیف و وسایلم و شوت کردم تو پله و مامان حرص میخورد  باهام دعوا میکرد ، بابا میگفت ولش کن چی کارش داری؟ بزار تا وقتی تو این خونه ست هرکاری دوست داره انجام بده .....

وقتی اومده بود راه آهن دنبالم و از سر راه   رفتیم شیرینی بخریم ، هی میگفت تو بگو از کدوما تو بخریم  هی اصرار میکرد  که انتخاب کنم ، حالا همیشه من تو ماشین می موندم و خودش میرفت شیرینی میخرید...

وقتی هم مامان تازه همه خونه رو تمیز مرتب و جارو  کرده بود و من راه میرفتم و کیک میخوردم و رو زمین میریختم و باز حرص میخورد از دستم ، بابا میگفت دعواش نکن بعد خودش روفرشی و جمع میکنه......حتی برنامه آبادان رفتن و با برنامه های من هماهنگ کرد که آخر هفته بریم و  منم بتونم برم.

حالا تا هفته پیش میگفت کار اداری دارم و نمیشه آخرهفته بریم....ا

این روزا حتی هی گوشزد میکرد به مامان که  اذیتش نکن!!!!!ایراد نگیررر بهش!!!گیر نده بهش!!!!! بازم بگم

؟؟؟ چه تغییر شگرفی😊😊😊

یعنی قشنگگگگگ پادشاهی میکردم👑👑👑

خیلی خیلی حال میداد یه تیم پرقدرت میشدیم مقابل مامان خانوم!(شکلک خبیث!!!)....

یه اتفاق ساده چجوری بابای سخت گیرمُ مهربون کرده بود....

یه وقتایی تو زندگیت یه تلنگر های کوچولویی لازمِ تا قدر بدونی داشته هاتُ

مهربونی ها رو ببینیُ دلت پر شه از مهربونی....

امروز وقتی خواستم برگردم اهواز عین دیوووووووووونه ها گریه میکردم ، مامانم میگفت بعد از دوسال انگار دفعه اولِ که میخای بری!!!واقعا نمی دونم چم شده بود فک کنم زیادی خوش گذشته بود بهم! !!

[ شنبه 27 آذر 1395 ] [ 23:51 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : ] [ ]

مردم نگفتم چی ازت میخام

پرپر زدن بال و پرِعشقِ

باشه قبولِ من یه دیوونم 

دیوونگی هم یک سرِ عشقِ

[ شنبه 27 آذر 1395 ] [ 22:13 ] [ مــــهـ🌙ــزادِ شــــهــــرِ قــــصــــه ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یـــــــه فـــرشــــتــــه کـــه بــا گـــریــه هــاش نـــوشــــــته هــــمــه ی فـــرشـــتـــه هـــای گـــم شـــده پـــیـــدا بــشــن دنـــیـــا بــهــــشـــتــه 🌹🌹🌹 مهزادِ شهرِ قصه یه دختر بهاری اردیبهشتی.........عاشق خدا، ماه ، نقاشی، شکلات........این جا دفتر خاطرات من.....ماه نور برای همیشه.........خوش اومدین💕💕💕
لینک دوستان
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته گذشته : 5
کل بازدید : 2886
امکانات وب